ماریا ناصر
دوستی با ژیلا به سالهای دور بر میگردد، به سالهای جوانی، به سالهای کار در روزنامه، به سالهای جنگ، به سالهای تجربه و شکلگیری شخصیت و به سالهایی که شور جوانی و آرمان و امید، ترکیبی آتشین از هر کداممان میساخت.
کشتی حامل آن همه شور و امید و آرمان در نقطه ی کور زمان به گل نشست و هر کداممان به تخته پاره ای از این کشتی در هم شکسته چنگ زدیم تا خود از هم فرو نپاشیم. قالبهای شخصیتی، عادتها، و آن بخش از میراث در گذشتگان، توشه راهمان شد و در این میان چه پیوندها که نگسست و چه شیرازههای دوستی که از هم نپاشید. ولی ژیلا ماند؛ به رغم تمام خوی و خصلتهای متفاوتی که داشتیم. شاید سالی یک یا دو بار همدیگر را میدیدیم و نه بیشتر گفتوگوی تلفنی که اصلاً اما به هم که میرسیدیم، ژیلای صادق و سخت کوش و وفادار که همواره در زندگی به ندای عقلش گوش داده بود، یک پارچه لبخند و شور میشد.
و همراه با من و (همکار دیگرمان) ناهید، پشت سر تمام عالم و آدم غیبت میکردیم. رابطه عجیبی بود، اینکه سالی دوبار بیشتر همدیگر را نبینیم ولی وقتی به هم میرسیم، ذرهای از آن همه صمیمیت و همدلی کم نشده باشد.
ما در حضور هم، خودمان بودیم و لباس عافیت از تن برون میکردیم. ژیلا همیشه صریحاللهجه بود و از گفتن آنچه به نظرش درست بود ابایی نداشت. هم انتقاد میکرد و هم انتقاد پذیر بود؛ از خود کور و از دیگری بینا نبود، نه خود محور بود و نه جاه طلب. عقل محوری، تنها عیب بزرگش بود؛ فکر میکرد دنیا نظمی دارد و عدالتی در کار است، غافل از آنکه هیولای سرطان وقتی از راه میرسد بنای هرچه نظم و عدالت را در هم میشکند و ژیلا دربند این هیولا شد. بیش از پانزده سال با آن جنگید، چند باری هم پوزهاش را به خاک مالید، ولی چه میتوان کرد؛ سرطان کار خودش را کرد وژیلا با آن قلب بزرگش که برای تمام نیازمندان عالم می تپید و مدام برایشان اعانه جمع میکرد و با گشاده دستی هر آنچه داشت میبخشید، هم آغوش خاک شد. کاش به خوابم بیاید تا از او بپرسم: باز هم از دریچه عقل به دنیا نگاه میکند؟ شک ندارم که جوابش مثبت است.
روزنامه اطلاعات، درگذشت همکار سابق شورای سردبیری این روزنامه در دهه شصت، خانم فاطمه (ژیلا) هنرپرور را به خانواده ایشان و دوستانشان و به خانم ماریا ناصر(همکار سابق و فاضلِ این روزنامه و نویسنده یادداشت حاضر) تسلیت میگوید.
شما چه نظری دارید؟